نمی دانم چرا با آنکه می دانم از آن من نخواهی بود با تار و پود جان برایت خانه می سازم ..

بازی روزگار را نمی فهمم ...
من تو را دوست دارم ...
تو دیگری را...
و دیگری مرا ...
و همه ی ما تنهاییم !

به تماشا سوگند...................
و به اغاز کلام..............
افتابی لب درگاه شماست!!
که اگر در بگشایید.....به رفتار شما می تابد!!!

زندگی یک اواز است.........................با شادی بخوانش
زندگی یک بازی است.........................ان را بازی کن
زندگی یک مبارزه است.........................با ان مبارزه کن
زندگی یک رویا است.........................به ان واقعیت ببخش
زندگی یک عشق است.....................از ان لذت ببر!!!!

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید...ا
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی کاشکی روی تو را می دیدم...ا
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که: عجیب
عاقبت مرد؟ا
کاشکی می دیدم...
نمی دانم تو می دانی که من بی تو بهاران را نمی خواهم ...
نمی دانم تو می دانی که من بی تو درخت خشک پاییزم ...
که باران را نمی خواهم ...
وجودم از وجودت آب می خواهد ...
و من بی تو ...
پریشانم ...
پریشانم ...
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي !
مطمئن باش و برو
ضربهات كاري بود !!!
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگيام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكههاي دل خود را آرام سر هم بند زنم